۳ فروردین ۱۳۸۹

بیسکویت سوخته!


بیسکویت سوخته!
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد. ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

داستان سگ و قصاب

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود" لطفا 12 سوسيس و يک ران گوشت بدين" . 10 دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد
اتوبوس شماره 1587 درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .
گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت.
مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟
اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم.
مرد نگاهي به قصاب کرد و گقت:تو به اين ميگي باهوش ؟
اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!
نتيجه اخلاقي :
اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود.
دوم اينکه چيزي که شما انرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است .
سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است.
پس سعي کنيم ارزش واقعي هر چيزي را درک کنيم و مهمتر اينکه قدر داشته هاي مان را بدانيم.

وکالت یا بازی با لگو؟؟

وقتی که بچه هستیم ازمون میپرسن وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ هر بچه ای هم با توجه به نظراتی که شنیده یک شغلی رو عنوان میکنه ولی وقتی بزرگ باشی و وکیل مشهوری هم باشی بعد به یکباره شغل وکالت رو ترک کنی و مشغول ساختن اشکال مختلف با لگو بشی اونوقت چه اتفاقی میفته؟
به نظر من اگر تو ایران باشی همه بهت میخندن و مسخره ات میکنن ولی خارج از ایران این مسئله فرق میکنه و آقای وکیل از این تغییر شغل درآمد زایی هم میکنه مثل  « ناتان ساوایا» ۳۶ ساله ، وکیلی که در سال ۲۰۰۱ به ناگاه ازکارش دست کشید و ترجیح داد که به عشق دوران کودکی‌اش بپردازد، یعنی ساختن اشکال مختلف با لگوهای رنگی!. قبول ندارید به ادامه مطلب توجه کنید.


کارهایی که ناتان الان با لگو می‌کند، آنقدر زیبا هستند، که هر یک از آنها را ده هزار دلار می‌خرند!

کارهای ناتان در گالری‌هایی در سراسر دنیا به نمایش درآمده‌اند و خریداران کارهای هنری، مشتری‌شان هستند. در هر یک از مجسمه‌های او که با لگو ساخته شده‌اند، از ۱۵۰ هزار لگو استفاده شده است.


یک مجموعه از کارهای زیبای او نشاندهنده احساسات آدمی هستند و نمایانگر تولد، مرگ و استحاله انسان هستند. او روزانه ۸ تا ۱۲ ساعت را صرف لگوسازی می‌کند و گاهی وقتی مشغول ساختن یک مجسمه است، ساعات کار او به ۱۸ می‌رسد.
او برای ساختن اشکال ساخته شده با لگو، نخست آنها را روی یک کاغذ طراحی مخصوص می‌کشد و بعد مشغول ساختن آنها می‌شود.


۲ فروردین ۱۳۸۹

نقاشی روی دلار

نقاش خوش ذوقی با ترسیم نقاشی های مختلف روی دلار سلیقه خود را نشان داده است.













۱ فروردین ۱۳۸۹

لوگوی گوگل به مناسبت نوروز

به عادت هر ساله گوگل نیز لوگوی خود را با تحویل سال تعویض نمود و سفره هفت سین ایرانی را بعنوان لوگوی خود انتخاب نمود.